سيد محمد باقر برقعى
639
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
نيست صاحبنظرى ور نه تجلاى تو را * هردمى جلوه و حسن دگرى نيست كه نيست آه ما در دل سنگ تو ندارد اثرى * ور نه آه دل ما را اثرى نيست كه نيست نه همين خاك رهت روشنى ديدهء ماست * خاك درگاه تو كحل بصرى نيست كه نيست تا شدم بىخبر از هستى خود دانستم * كه در اين بىخبرىها خبرى نيست كه نيست اثر هستى خود تا كه نديدم ديدم * كه در اين بىاثرىها اثرى نيست كه نيست نى دل ما ز غمت غنچهصفت پرخون است * چون گل از داغ تو پرخون جگرى نيست كه نيست نه همين قسمتم از لعل تو شيرين سخنى است * عاشقان را به حقيقت هنرى نيست كه نيست طالب راه خدا نيست « ضيائى » به خدا * ور نه در هر قدمى راهبرى نيست كه نيست زنده به عشق دلا معاشر آزادگان و رندان باش * مريد مردم صاحبدل و سخندان باش بجو طريقهء جانپرورى ز باد بهار * به هر چمن كه گذشتى عبيرافشان باش چو شمع سوز و به هر جمع نوربخشى كن * چو لاله خون به دل و داغدار و خندان باش چو شاهباز بلندى بگير و پستى بين * چو آفتاب به ويرانه تاب و تابان باش نه هركه زاد ز آدم بمعنى انسان است * كه گفتهاند : ز حيوان بزاى و انسان باش ز دستگير طريقت رسيد اين پندم * كه گر دلى ز خود آزردهاى پشيمان باش چو جمع گشت تو را خاطر از پريشانى * به فكر مردم بيچارهء پريشان باش درست باش كه در راستى شكستى نيست * اگر كه عهد ببستى درست پيمان باش بهرغم مدعيان بشنو اين سخن از من * اگر كه اهل سخن نيستى سخندان باش چو بخت يار بود گو جهان بلا گيرد * چو ناخداست تو را نوح گو كه توفان باش اگر به جان تو افتاد آتشى ، چون شمع * به روى جمع به ظاهر بخند و گريان باش بدور خويش « ضيائى » اگرچه معدومى * بگوى نادر ، از نادران دوران باش چو بوده مردهپرستى شعار هر دورى * تو نيز زنده به عشقى ، بمير و با جان باش